على اصغر حلبى

215

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

5 . حركت و سكون . اگر حركت عرض باشد ، و در عالم عرضى جز حركت نباشد ، پس سكون چيست ؟ نظّام مىگويد اصلا سكونى وجود ندارد و تنها حركت هست ( ابن حزم ، الفصل ، 5 / 55 ) و اجسام همه متحرّك‌اند . و تنها حركات كون يا هستى است نه چيز ديگر . اما حركت نيز بر دو نوع است : حركت نقله ( انتقالى ) و حركت اعتماد ( اعتمادى ) . پس سكون حركت اعتمادى ( يا وضعى ) است . و نيز مىتوان گفت كه سكون عدم حركت است و عدم چيزى نيست ، پس اصل حركت است . و نيز از او نقل مىكنند كه گفته است : از زمانى كه خداى تعالى اجسام را خلق كرده همه متحرّك به حركت اعتمادى بوده‌اند . بسيار محتمل است كه نظّام اين مقالهء خود را در حركت از هراكليتوس فيلسوف يونانى ( حدود 483 - 544 ق . م . ) گرفته باشد كه معتقد بود حركت عماد هستى است ، و هر چيزى كه در اين عالم است پيوسته در حركت است ( و بر ، تاريخ فلسفه ، 5 - 33 . - كتاب‌شناسى ) . 6 . حقيقت انسان و افعال او . ابو الهذيل گفته بود حقيقت آدمى بدن اوست . نظّام با او مخالفت كرده گفت : انسان در حقيقت بدن نيست - چنان كه ابو الهذيل گفته - بلكه انسان همان نفس يا روح است ، و بدن تنها آلت يا قالب اوست . روح نيز جسم لطيفى است حالّ در بدن و مانند آب در گل سرخ و روغن در كنجد و چربى در شير داخل شده است . و نيرو و حيات و مشيئت و استطاعت نيز از آن اوست ، و اوست كه حسّاس و مدرك است . و لذا مىگفت : كه اين نفس است كه محسوسات را از اين شكاف‌ها كه گوش و دهان و چشم و بينى ناميده مىشود ادراك مىكند نه اينكه انسان گوشى يا چشمى دارد كه غير از نفس اوست ( اشعرى ، مقالات ، 2 / 327 ) . و در واقع اين قول خود را بر دو فرض ديگر بنياد نهاده بود : نخست اينكه اجسام دو نوع‌اند زنده و مرده . و محال است كه زنده بميرد ، و يا مرده زنده گردد . و او تفريق ميان روح و بدن را بر اين پايه مىگذارد ، و روح را جسمى زنده و بدن را جسمى مرده مىشمارد ؛ و فرض دوم اينست كه هر چيزى در ضدّ و خلاف خود مداخله مىكند . و مراد او به مداخله اينست كه يكى از دو جسم حيّز ديگرى بشود ، و يا يكى از آن دو چيز حالّ در ديگرى باشد همانطور كه رنگ و بوى تداخل مىكنند . به نظر نظّام روح جزء واحد و جنس واحد است . و چون روح چنين است ، و بدن حقيقتى ندارد ، نظّام استنتاج مىكند كه همهء جانوران جنس واحدى هستند ، زيرا حقيقت حيوان همانا روح